می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران

گربه ی پشمالو

[audio:http://mitavanam.ir/wp-content/uploads/2013/01/gorbe-pashmalo.mp3]

در یك باغ زیبا و بزرگ، گربه پشمالویی زندگی می كرد .او تنها بود. همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند.

پیش خودش گفت: كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم.
دیگر از آن روز به بعد، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود.

آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید. شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد.
صبح كه گربه كوچولو از خواب بیدار شد احساس كرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می كند. وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب كرد ولی خوشحال شد. خواست پرواز كند ولی بلد نبود.

از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین كرد تا پرواز كردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد.
روزی كه حسابی پرواز كردن را یاد گرفته بود،‌ در آسمان چرخی زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست
وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند، از وحشت جیغ كشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند. گربه كه جا خورده بود و فكر چنین روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمین خورد.

یكی از بالهایش در اثر این افتادن شكسته بود و خیلی درد می كرد. شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد. فرشته كوچولو دیگر طاقت نیاورد، خودش را به گربه رساند.

فرشته به او گفت: هر كسی باید همانطور كه خلق شده، زندگی كند. معلوم است كه این پرنده ها از دیدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند. پرواز كردن كار گربه نیست. تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا كنی. بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.

صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود. اما ناراحت نشد. یاد حرف فرشته كوچك افتاد. به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند. به انتهای باغ رسید. خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت. خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست.

در اتاق دختر كوچكی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید، با خوشحالی كنار پنجره آمد. دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت: گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی. من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم.اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم.

دختر كوچولوي مهربان از اينكه يه دوست پشمالو پيدا كرده بود خيلي خوشحال بود.