می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران

کوآلای قهرمان

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. توی یه جنگل کنار رودخونه درخت بزرگی قرار داشت که خانم کاکلی و جوجه هاش در آنجا زندگی میکردند هر چه زمان گذشت جوجه ها بزرگ و بزرگتر می شدند و به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین خانم کاکلی و آقا کاکلی با هم به دنبال غذا رفتند.
جوجه ها تنها مانده بودند یک دفعه یک پروانه ی قشنگ پر زد و روی شاخه ای نشست جوجه ها که پروانه ندیده بودند از ترس سرهایشان را زیر بالهشون گرفتند «مثلا پنهان شدند».
پروانه گفت: چرا می ترسید ؟ من پروانه هستم. معمولا پرنده ها از دیدن من خوشحال می‌شن چون من غذای اونها هستم. جوجه ها که گرسنه بودند تلاش کردند پروانه را بگیرند و بخورند ولی پروانه بالاتر پرید.
آنها به پروانه گفتند: چقدر تو زیبایی، چقدر قشنگ میپری، پروانه گفت: خداوند این بالهای زیبا را به من داده بعد هم پر زد بالاتر رفت چون می ترسید پرنده ها بخورنش.
جوجه ها داشتند درباره پروانه حرف می زدند که درخت تکان خورد اونها دوباره ترسیدند و سر هاشونو را بردند زیر بالهاشون.
یک حیوان بزرگ با پنجه های قوی به درخت چسبیده بود. او با گوشهای پهن و بدن پشمالو خیلی با نمک و مهربون به نظر می رسید. کوآلا به جوجه ها گفت: نترسید شما که غذای من نیستید. جوجه های قشنگ اسم من کوآلا است من نوعی خرس درختی هستم و در همسایگی شما با خانواده ام زندگی میکنم.
جوجه ها گفتند: ما را چه جوری دیدی ما که قایم شدیم. کوآلا خندید و گفت : ببخشید که من متوجه نشدم.
جوجه ها گفتند: خوش به حالت میتونی همه جا که بخواهی بری . کوآلا گفت: ولی من و همه حیواناتی که بال ندارند دوست داریم مثل شما پرنده باشیم و در آسمان آبی و زیبا پرواز کنیم خدا نعمت بزرگ پرواز کردن را به شما داده. صبر کنید بزرگتر شید، آنوقت هر جا که بخواهید میتونید برید عجله نکنید. بعد هم با ناراحتی رو به جوجه ها کرد و گفت: تازه من چون خیلی کند حرکت می کنم حیوانات دیگه همیشه مسخره ام می کنند.
جوجه ها دلشون برای کوآلای مهربون سوخت. می خواستند از لانه بیرون بیایند و پیش کوآلا بروند که یک مرتبه کوآلا دید پرنده ای شکاری به سوی جوجه ها میاد فریاد زد: خطر! کوآلا خودش را روی لانه ی جوجه ها انداخت و با پنجه هاش سعی کرد پرنده شکاری رو از اونجا دور کنه.
در همین موقع پروانه با سرعت خودش را به خانم کاکلی رساند و گفت: جوجه ها در خطر هستند زود بیائید. خانم کاکلی و کوآلا با کمک هم به هر زحمتی که بود پرنده ی شکاری را دور کردند.
کوآلا کمی زخمی شده بود ولی خوشحال بود که توانسته جوجه های همسایه را نجات بده.
خانم کاکلی از پروانه و کوآلا تشکر کرد. بعد از آن روز داستان شجاعت کوآلا در جنگل پیچید و همه فهمیدند قلب مهربان از هر چیزی با ارزش تره .
برگرفته از وب سایت فرهنگیان