می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران

کلاه فروش

[audio:http://mitavanam.ir/wp-content/uploads/2013/01/kolah-frosh.mp3]

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. او کلاه هايش را کنارش گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه هايش آنجا نيست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. با خودش فکر کرد که چگونه کلاه ها را آن ميمون هاي بازيگوش پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاهش را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.

یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. بعد کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.

یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط خودت پدر بزرگ داری ؟!

درست حدس زديد بچه هاي عزيز، پدربزرگ ميمون ها هم براشون خاطره مرد كلاه فروش را تعريف كرده بود همانطور كه نوه كلاه فروش از تجربه ي پدربزرگش استفاده كرد. خوب ميمون ها هم تجربه پدربزرگ شون را بكار بردند تا دوباره سرشون كلاه نره!!!