می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران

طوطی و میمون

[audio:http://mitavanam.ir/wp-content/uploads/2013/01/toti-va-meymon.mp3]

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. میمون کوچولو عادت داشت همیشه ادای حیوانات دیگر را دربیاورد و سر به سر آونها بگذاره. حیوانات جنگل از این کار او خیلی ناراحت می شدند. اما میمون کوچولو به کار زشتش ادامه می داد. یک روز که گوشه ای از جنگل روی یک شاخه ی بزرگ نشسته بود و موز می خورد ناگهان طوطی رنگارنگی به او نزدیک شد و روی شاخه ی بلندتری از درخت نشست.
میمون کوچولو موز رو به طرف طوطی گرفت و گفت: “می‌خوری؟”.
طوطی در حالیکه سعی می کرد لحن صدای میمون کوچولو رو تقلید کنه گفت: “میخوری؟”
میمون کوچولو خندید و گفت:” من اول از تو پرسیدم”.
طوطی گفت: “من اول از تو پرسیدم”.
میمون کوچولو که کم کم داشت عصبانی می شد گفت: “چرا حرف های من رو تکرار می کنی”.
طوطی رنگارنگ گفت: “چرا حرف های من رو تکرار می کنی”.
میمون کوچولو با دمش به شاخه ی درخت آویزون شد و گفت: “اگر بلدی این کار رو بکن ببینم”.
طوطی هم گفت: “اگر بلدی این کار رو بکن ببینم”.
میمون کوچولو که دیگر واقعا عصبانی شده بود روی شاخه نشست و به طوطی گفت: “چرا حرف های من رو تکرار می کنی”.
طوطی گفت: “چرا حرف های من رو تکرار می کنی”.
میمون کوچولو که از دست طوطی کلافه شده بود با ناراحتی از روی یک درخت به درخت دیگر پرید تا از طوطی دور بشه. اما طوطی پرواز کنان او را دنبال می کرد.
میمون کوچولو سرش را بالا گرفت و گفت:” دست از سرم بردار”.
طوطی در حال پرواز حرف او را تکرار کرد و گفت:” دست از سرم بردار”.
میمون کوچولو برای اینکه از دست طوطی فرار کند به سرعت داخل تنه ی درختی که خانه ی سنجاب کوچولو ها بود شد. آنجا تاریک تاریک بود و فقط چشمان براق سنجاب کوچولو ها بود که در تاریکی دیده می شد.
میمون کوچولو در حالیکه سعی می کرد خودش رو در آن جای کوچیک جا کند آهسته گفت:” لطفا بگذارید چند دقیقه اینجا بمونم تا این پرنده مزاحم از اینجا دور بشه”.
یکی از سنجاب ها جلوتر آمد و رو به میمون کوچولو کرد و گفت:” چرا داری از دست این پرنده فرار می کنی”؟
میمون کوچولو با ناراحتی گفت:” آخه او هر چه من میگم رو تکرار میکنه”.
سنجاب گفت:” خوب این که اشکال نداره، تو هم ادای ما را در میاری. پس نباید از اینکه کسی حرف های تو را تکرار کنه ناراحت بشی”؟
میمون کوچولو که تازه یاد کارهای بدی که کرده بود افتاد. سرش را پائین انداخت و بعد از چند دقیقه سکوت گفت:” من واقعا از کارهای زشتی که کردم متاسفم. قول میدم دیگر ادای کسی را در نیارم”.
سنجاب خندید و گفت:” این خیلی خوبه که تو متوجه کار اشتباه خودت شدی. اما پرنده ای که تو را تعقیب کرده اسمش طوطی و طوطی ها هر چیزی را که بشنوند تکرار می کنند. او نمیخواد تو را ناراحت کنه”.
میمون کوچولو نگاهی به بیرون انداخت و دید طوطی رنگارنگ دارد صدای کلاغی را که روی شاخه درخت نشسته رو تقلید می کنه. او رو به سنجاب ها کرد و بعد همه با هم خندیدند.
نویسنده: ترانه میلادی