می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران

شیر بدجنس

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ و سرسبز شیر پیری زندگی می کرد. او آن قدر پیر شده بود که دیگر نمی‌تونست برای خودش شکاری پیدا کنه. آقا شیره از گرسنگی زیاد ضعیف شده بود. پس شروع کرد به نقشه کشیدن و بالاخره راه حلی پیدا کرد.
او تصمیم گرفت در غار بزرگش دراز بکشه و خودش را به مریضی بزنه و وقتی حیوانات مهربون جنگل به ملاقاتش اومدند، اونها را شکار کنه. شیر پیر نقشه ی پلیدش را عملی کرد. در غارش دراز کشید و منتظر موند. حیوانات زیادی به ملاقات شیر آومدند، اما شیر بدجنس همه ی آن ها را شکار کرد.
یک روز، روباه به ملاقات آقا شیره اومد، اما از آن جایی که روباه حیوان زیرک و باهوشی بود، دم در غار ایستاد و اطراف غار را با دقت نگاه کرد. یه حسی بهش می گفت اینجا یه چیزی مشکوکه. بعد از اینکه خوب دقت کرد تازه متوجه ی موضوع شد. بنابراین روباه از بیرون غار با صدای بلند پرسید، آقای شیره، خدا بد نده، چطوری؟
شیر گفت: اصلاً حالم خوب نیست. حالا چرا بیرون ایستادی، بیا تو؟
روباه باهوش جواب داد: خیلی دلم می خواهد از نزدیک حال شما را بپرسم، اما نمی توانم. چون تمام ردپاها نشون میده حیوانات بیچاره ای که وارد غار شدند هیچ کدام برنگشتند. منم که احمق نیستم، پس از همین بیرون احوال شما را می پرسم. شیر پیر از سر عصبانیت غرشی کرد. چون می دونست دیگه حتی اگر بمیره هیچ حیوونی به دیدنش نخواهد اومد.
شیر پر حق داشت چون روباه باهوش همه ی اهالی جنگل رو از نقشه شیر پیر با خبر کرده بود و به اونها هشدار داده بود که به غار اقا شیره نزدیک نشوند… حتی اگر صدای ناله از اونجا شنیدند.