می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران

زرافه كوچولو

[audio:http://mitavanam.ir/wp-content/uploads/2013/01/zarafeh.mp3]

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت. مثلا دوست داشت تنش به جای اینکه خال خالی باشه راه راه باشه. یا اینکه بتونه فقط روی پاهاش راه بره، حتی آرزو داشت بجای برگ درخت ها ستاره ها رو بخوره… اما یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته ی آرزو از آن جا گذشت. صدایش را شنید. به او لبخند زد. آن وقت گردن زرافه کوچولو دراز شد. دراز و درازتر. رفت و رفت تا به آسمان رسید. حالا سرش در آسمان بود وتنه اش روی زمین.
زرافه کوچولو به این طرف و آن طرف نگاه کرد. همه جا پر از ستاره بود. اول، یک عالمه با ستاره ها بازی کرد، بعد، گرسنه اش شد. هام… هام… هام… ستاره ها را خورد. ماه رو هم خورد. یک دفعه همه جا تاریک تاریک شد.
زرافه کوچولو ترسید. مادرش را صدا زد. اما او کجا و مادرش کجا! مادرش آن پایین بود و خودش این بالا.
زرافه کوچولو گریه اش گرفت فریاد زد: فرشته ی آرزو کجا هستی؟
اما فرشته ی آرزو رفته بود تا آرزوی یک کوچولوی دیگه رو برآورده کنه.
زرافه کوچولو سرش را روی یک تکه ابر گذاشت. اون قدر قدر گریه کرد که خوابش برد.
صبح که بلند شد، سرش روی شکم گرم و نرم مادرش بود.
زرافه کوچولو خندید. اخه همه ی این ها … یک خواب بود. یک خواب عجیب و غریب
منبع:سروش خردسالان