می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران می توانم اولین سایت سرگرمی آموزش کودک با هدف فرهنگسازی اجتماعی در ایران

خال خالی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی میکردند. مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می کرد. همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند. بابا کفشدوزک هم کفش های دوخته شده را به فروشگاه جنگل می برد و می فروخت. خال خالی کوچولو خیلی دلش می خواست مثل مادرش کفش بدوزد ولی پدر و مادرش به او می گفتند: «تو هنوز کوچیکی و کار کردن برای تو زوده، تو حالا حالاها باید بازی کنی.» خال خالی کوچولو هم توی کارگاه ،پیش مامانش می نشست و کفش دوختنش را تماشا می کرد.
یک روز خبر خوشی توی جنگل پیچید،خبر عروسی خاله سوسکه. این خبر حیوانات را به فکر خریدن کفش و لباس نو انداخت. همه دلشان میخواست با کفش و لباس نو در جشن عروسی شرکت کنند. باباکفشدوزک اسم حیواناتی را که کفش می خواستند نوشت و به مامان کفشدوزک داد تا برایشان کفش بدوزد.
مامان کفشدوزک چندین روز پشت سر هم کارکرد. آنقدر دوخت تا خسته شد او برای تمام حیواناتی که کفش سفارش داده بودند،کفش دوخت. بابا کفشدوزک تمام کفش ها را به حیوانات داد. آنها خوشحال شدند و از او و مامان کفشدوزک تشکر کردند. در جنگل سبز رسم بر این بود که هرکس برای دیگران کاری انجام می داد، آنها هم در مقابل برایش کاری انجام می دادند؛مثلاً برایشان خوراکی می آوردند.حیوانات جنگل آنقدر خوراکی برای بابا و مامان کفشدوزک آوردند که انبارشان پرشد. آنها از این موضوع خوشحال بودند ولی مامان کفشدوزک آن قدر کار کرده بود که خسته و بیمارشد و در رختخواب خوابید.خال خالی و بابا کفشدوزک هم مواظبش بودند تا حالش خوب بشه.
سه روز بیشتر به عروسی خاله سوسکه نمانده بود که آقا و خانم هزارپا به سراغ مامان کفشدوزک آمدند و از او خواستند برایشان کفش بدوزد تا بتوانند با کفش نو در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کنند، اما وقتی دیدند او در رختخواب خوابیده و حالش خوب نیست، ناراحت شدند و رفتند.
فردای آن روز وقتی مامان و بابا کفشدوزک از خواب بیدار شدند، دیدند یک عالمه کفش اندازه ی پای هزارپاها توی کارگاه کنارهم چیده شده است. آنها با تعجب به کفش ها نگاه می کردند و نمی دانستند چه کسی آن همه کفش را دوخته است. اما وقتی در گوشه ی کارگاه خال خالی را دیدند که لنگه کفشی در دست دارد و خوابش برده است، فهمیدند کسی که کفش ها را دوخته،خال خالی بوده که تمام شب بیدار مانده و برای خانم و آقای هزارپا کفش دوخته است. آقای کفشدوزک خال خالی را بغل کرد و او را توی تختش گذاشت تا راحت بخوابد. مامان کفشدوزک هم استراحت کرد تا بلکه حالش زودتر خوب شود.
باباکفشدوزک به خانه ی هزارپاها رفت و کفش های آماده شده را به آنها داد. هزارپاها خیلی خوشحال شدند و به بابا کفشدوزک مقداری داروی گیاهی دادند تا به مامان کفشدوزک بدهد. بابا کفشدوزک داروها را به مامان کفشدوزک داد و اینطوری حال او خیلی زود خوب شد و تونست همراه خال خالی و باباکفشدوزک در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کنه. روزجشن عروسی، تمام حیوانات کفشهای نو پوشیده بودند و شادی می کردند. هزارپاها که فهمیده بودند کفشهای آنها را خال خالی دوخته، کفشهایشان را به دوستانشان نشان می دادند و می گفتند: “ببینید خال خالی کوچولو چقدر هنرمنده! این کفش ها را خال خالی دوخته. ببینید چقدر قشنگ دوخته، دستش درد نکنه،حالا مامان کفشدوزک یه همکار خوب و زرنگ داره”. مامان کفشدوزک و بابا کفشدوزک هم خوشحال بودند و به پسرشان افتخار می کردند.
آن روز حیوانات جنگل سبز به افتخار خال خالی و پدر و مادرش دست زدند و هورا کشیدند و از آنها تشکر کردند.خاله سوسکه هم دسته گل قشنگی را که توی دستش گرفته بود به خال خالی کوچولو که حالا دیگر بنظر دیگران بزرگ شده بود هدیه کرد
منبع: سایت بیتوته